تبليغاتX
یک فنجان چای با خدا

در هواي سال هایی که گذشت


این تنم کاسه ای سفالین بود


تا ته قصه ام در آن پيدا


کاسه ام زلال و آبی بود




كاسه ام ساز هم مي زد


خواب هم مي ديد


كاسه ام ستاره هم مي چيد



كاسه ام نمازها خواند


اتنا, ربنا, قنوت مي خواند



كاسه ام كام به نام تو تر مي كرد


كاسه ام راه به ياد تو طي مي كرد



كاسه ام بي ريا هر دم


از پي كوزه بشكسته جاري بود



كاسه ام داغ لب ها ديد


كاسه ام طعم خون فهميد


كاسه ام شبي تب دار


اي خدا, تو را بوسيد



تا كه كاسه ام ترك ها خورد


لاجرم به ميل يك ليلي


بر زمین مجنون خورد



حال كاسه ام بي آب است


كاسه ام بس كه خشكيده است


بي بار است



دیگر آن کاسه بی رویا


خیره بر سال های بی سار است.



                                                                      شبی که سازم شکست





 
نوشته شده در ساعت توسط طه| |

در پي ساده سال هاي كودكي


هي دويدم و هي دويدم و


به هيچ جا نرسيدم.



هي در پي هر پرواز


هر پرنده رابي طمع


به طعم طعامي خواندم


تا كه آخر, زاغي زيرك قصه ها


پنير مرا نيز ربود.




هي زار زار گريستم


تا كه شايد پري, مرا نيز انسان كند


اما حالا مي دانم كه


سياوش تنها حكايتي ست و


آتش همچنان باقي ست.


ديگر نه طعم شور كودكي دارم


و نه ساده سلام هاي پر معني


كه هرچه هست, باقي گلايه است.


گلايه, گلايه ,گلايه ...



گلايه ات مي كنم


از مشق هايي كه در آن بابا نان ندارد.


از كتاب هايي كه هنوز زير باران خيسند.


از قطارهايي كه هنوز به مقصد نرسيده اند.


از دروغ گوهاي شهر ما كه چوپان شده اند.


و در هواي گرگ و ميش, خود به گله مي زنند.



گلايه ات مي كنم از حكايت


هوس هاي حوا و هواي باز نيامدن


آخرمن كه مي دانم سيب بهانه عاشقي تو بود


نه جرم آدم


كه اگر جايزيم به خطا


پس جرم چيست؟


مجرم كيست؟


و اگرعامليم به گناه


حكايت نامه و نام هاي توچيست؟



همه اين ها را گفتم تا بداني


دلم برايتان تنگ شده است خدا.



                                                                                                             تواتر هشت


نوشته شده در ساعت توسط طه| |
 

یادت هست طه؟

 

من از شراب شرم مریم

 

برایت شهد شهادتی بر نجابت فرستادم

 

خاطرت هست؟

 

قرارمان این نبود طه!

 

قرارمان این نبود... 

 

 

 

پی نوشت: این روزها به ترانه های ابتر خودم و هایکو خدا فکر می کنم.

نوشته شده در ساعت توسط طه| |
 

کلمات قهرند با من ...

 

ساده می گویند :

 

" تو رفتی

 

ما هم می رویم "

نوشته شده در ساعت توسط طه| |

دیگر به آواز هرزه های هر رجیم

 

در حصر سنگین سایه های زمین  

 

هوای هوس نمی کنم

 

 

 

دیگر به رنگ راحت یک رویا

 

بی دین بی دینی این دنیا

 

خسران تلاوت نمی کنم

 

 

 

دیگر به بستر فارغ ز هر چه بندگی

 

بی بوی بوسه و باران

 

باطل بنا نمی کنم

 

 

دیگربی لمس سوره و سجده

 

بر سهم من از خاک

 

عصیان به پا نمی کنم

 

 

 

دیگر به یمن این نگین

 

در وحشت یسار و بی اذن آن یمین

 

حرمان حلاوت نمی کنم

 

 شب بی پایان بندگی

 

 

نوشته شده در ساعت توسط طه| |
 

حال دیگر در مکتب واژه های بی تعریف

 

وامانده از مشق عشق

 

و در صرف این سکوت

 

و در نحو این تنهایی

 

سهم من از هراس هجو یک هوس

 

دستان پرتب از تپش ترکه های پر سوالی ست

 

که تن به معاشقه ای موهوم از عشق نداده است

 

 

 

حال دیگر تنگ تنگ این ماهی

 

انعکاس شرم شیرین اشک هایست

 

که در انکسار لبیک تو

 

دل از هوای هیمه های پر خاطره بریده است

 

 

 

حال دیگر در تسلیم این سلام

 

در مقتل قلوب قسم خورده

 

خونابه این رگ بریده از جفت

 

نوید ناله های رستن از

 

بطن بغض هایی شبانه است

 

 

 

حال دیگراین عروس غریب شمعدانی های بی آینه

 

در انتظار آغاز آمدن

 

ناظر رفتن

 

عطر یاد

 

شمایل نگاهی دور در

 

قاب های بی کسیست

 

تا در آغوش شاه بیت این حضور

 

فریاد بزند

 

عشق

 

چه واژه غریبی ست ...

 

 

 

شب غربت حسی قریب

 

 

نوشته شده در ساعت توسط طه| |
آخر تا به کی

 

ذکر این سکوت, مهر نامه های مردمی ست

 

که در قرابت قدر و غربت کوفه

 

قران ترانه می کنند

 

 

 

آخر تا به کی

 

کامل کنیم ترنم ترانه رباب را

 

در هلهله هراس این مادران

 

میان حجله حنجره و بوسه های تیر

 

 

 

آخر تا به کی

 

در اندوه غربت غروب های غرب

 

و جنون بیدهای مجنون

 

فریاد پرسش ساده سر دهیم

 

 

 

آخر تا به کی

 

در بهت سلاخی حقیقت

 

و در تب تهاجم و تشویش

 

شب را به شاهد و شراب  ِ

 

"پادشاهی خوبان" سحر کنیم

 

 

 

آخر تا به کی

 

هر نیمه, هر قرص کامل ماه

 

در مد یک امید و در جزر یک سکوت

 

سوار بر زورق بی رونق بساطی شویم

 

که به شکر شور آمدنت

 

شراب شرم و نسیان سر می کشد

 

 

 

آخر تا به کی... ؟

 

 

 

شب سوال های بی جواب ...

 

 


نوشته شده در ساعت توسط طه| |
"طه"

 

شکوه فریاد یک شهادت است

 

در صراحی سه سینه سرخ

 

در عروج فیروزه و ترنج

 

میان دستهای قامت بسته

 

به التماس یک بوسه

 

 

 

 

"طه"

 

صرف فعل خواندن است

 

در مصدر بعثت

 

و سرگشتگی میان

 

پژواک لبیک و تکرار دعوت

 

 

 

"طه"

 

شقاق قرص قمریست

 

به اذن صوت داود

 

که مبهوت تصویر خویش در مد دریا

 

به خدای کعبه اش رستگاری می کند

 

 

 

"طه"

 

تپش عطش گام های مادریست

 

در حیرانی سراب و بغض آب

 

که می گذرد از صفا

 

و به مروه می رسد

 

 

 

"طه"

 

تغزل زمزمه های زمزم است

 

در جوشش رگهای زمین

 

که چشم به راه لبی

 

در عطش یک بوسه, هل هل 

 

"هل من ناصرا ینصرنی "می زند

 

 

 

"طه"

 

شاعر اشک های چاه

 

و شرم کوثر است

 

شاعر قصیده بوی نان و عطر یاس

 

"طه" همان "یا محمد" است

 

 

شب و شراب و طه

 

 

نوشته شده در ساعت توسط طه| |
 

طه !

 

من امشب یک مادرم

 

مادرناخواسته طفلی

 

خواسته از عشق بازی

 

تردید و یقین

 

در پایکوبی زمزمه های اسارت

 

و  در بسترسکوت فریادهای رهایی

 

 

 

امشب شب زایش همان کودک است

 

آن گاه که جذبه ی مادرزمین کودک مرا به خود فرا می خواند

 

و شب تمام شرمم را در آغوش می گیرد

 

تا در میان هلهله ستارگان

 

فغان های مرا سکوت کند

 

و تنها, صدای خنده این زایش

 

نوید تنفس مادر است

 

 

 

چه لذت قریبی ست

 

در شمارش لحظه های سپید چشم

 

در بستر این زایمان

 

در تواتر 

 

هرم نفس های من و حلاوت خرما

 

آن گاه که ناخن به نخل می کشم

 

تا سر انگشتانم

 

به عشق

 

به حضور

 

شهادت دهند

 

تا یادگار بماند

 

برای نیازهای بی نیازیم

 

در شبهای بی حضور نور

 

 

 

و این تار موی سپید

 

در انبو ه گیسوان شب

 

عبور خون من است

 

در بستر این زایش

 

که گواهی می دهد

 

بر گزار رهگزری غریبی

 

که بوی بوسه های خاک و باران می دهد

 

 

 

حال دیگر می دانم که

 

کودکم در سکوت سکر سحر

 

در پی تکبیر مسیح در آغوش مریم

 

و در امتداد جنون برگ های بید

 

رو به سوی اشارت های شب بو

 

نماز خواهد خواند

 

و طعم اشک های من

 

و اولین شبنم سپیده صبح

 

سهم او از اولین بوسه اش خواهد بود

 

 

 

امشب تمام زمین به وسعت بهشت زیر پای من است

 

من امشب یک مادرم

 

 

 

شب فغان های یک زایش

 

 

نوشته شده در ساعت توسط طه| |
 

در عصر گفتگویی برای تمدن

 

و سازمانی برای ملل

 

 

 

در برهوتی تشنه از بی آبی شرف

 

آدم درخت سیب می کارد

 

و حوا

 

در ترانه ای ارزان

 

با حواله عشوه ای

 

سیب سرخ

 

می فروشد ...

 

 

 

کمی آنسوتر

 

درست زیر انگشت اشاره فریاد آزادی

 

قابیل تشنه از بوسه رگ های هابیل

 

مست از سکر باده ای گلگون

 

برای نجات آزادی٬ خطابه می خواند ...

 

 

 

در امتداد نگاه دریده اش

 

در کشور جفت های بی همتا

 

نوح هنوز چشم به راه جفتی

 

بر تخته پاره ای از طوفان

  

نوای عاشقانه می سراید ...

 

 

 

و در طنین همین صدا

 

درقحطی ٧ ساله از بی برادری

 

یوسف و ماه از میان حلقه چاه

 

زیبایی به رخ می کشند ...

 

 

 

و اما بعد ...

 

در سنگینی سنگی سکوت بعل٭

 

ابراهیم ذبیح اسماعیل است

 

و عجب که اینبار چاقو تشنه است !  

 

 

 

باد ردپای این پدر کشی را نسل به نسل

 

به کوه طور می رساند

 

تا موسی و اژده ها در بهتی غریب

 

زخمه های مسیح در صلیب را 

 

میان هلهله حوارییون

 

با دست های مریم نوازش کنند.

 

 

 

در این عصر 

 

چه جای تعجب است ...

 

اگر فرعون و نمرود با هم هم پیاله باشند

 

و این بار هیمه آتش را

 

نه در گلستان ابراهیم

 

که در هم آغوشی گلوله و خون

 

بر پا کنند ...

 

 

 

دیگر نیازی نیست به دم های مطعفن از

 

آتشی با ٧٠٠٠٠  تل٬ خاکستر عبادت

 

 

 

که اینبار ما خود

 

در سرخی و زردی شیون مرگ آدمی می دمیم

 

و ایستاده بر جنازه آن همه صداقت

 

نماز تزویر می خوانیم

 

وچه ساده

 

شرافت و حیا را

 

در بازار تفاخر و تظاهر

 

دستفروشی می کنیم ...

 

 

 

اما هنوز در این برهوت تشنه

 

هستند چشمانی که به بوی باران سپید شده اند

 

و تنها جرمشان اینست که

 

نمی دانند

 

چرا باران نمی آید ... ؟

 

 

 

اما باور دارند که

 

در هفتم این داغ ِ آدمی

 

ساده مردی

 

به بزرگی تمامی این پرسش ها می آید

 

تا میان کوچه ها ی دلتنگ کنعان

 

نان داغ و حلوای شیرین خیرات کند ...

 

 

شبی که در انتظار سپیده به سکوت نشسته است

 

 بعل٭ : یه معنی مطلق بت است

 

 

نوشته شده در ساعت توسط طه| |