این تمامیت ادراک و باور من است
حتی اگر به جنون اشاره ام دهند باکی نیست
من دیر زمانی است که از پس سکر شربی مدام
نیشخند را نیز به بوسه تعبیر می کنم
در هواي سال هایی که گذشت
این تنم کاسه ای سفالین بود
تا ته قصه ام در آن پيدا
کاسه ام زلال و آبی بود
كاسه ام ساز هم مي زد
خواب هم مي ديد
كاسه ام ستاره هم مي چيد
كاسه ام نمازها خواند
اتنا, ربنا, قنوت مي خواند
كاسه ام كام به نام تو تر مي كرد
كاسه ام راه به ياد تو طي مي كرد
كاسه ام بي ريا هر دم
از پي كوزه بشكسته جاري بود
كاسه ام داغ لب ها ديد
كاسه ام طعم خون فهميد
كاسه ام شبي تب دار
اي خدا, تو را بوسيد
تا كه كاسه ام ترك ها خورد
لاجرم به ميل يك ليلي
بر زمین مجنون خورد
حال كاسه ام بي آب است
كاسه ام بس كه خشكيده است
بي بار است
دیگر آن کاسه بی رویا
خیره بر سال های بی سار است.
شبی که سازم شکست
در پي ساده سال هاي كودكي
هي دويدم و هي دويدم و
به هيچ جا نرسيدم.
هي در پي هر پرواز
هر پرنده رابي طمع
به طعم طعامي خواندم
تا كه آخر, زاغي زيرك قصه ها
پنير مرا نيز ربود.
هي زار زار گريستم
تا كه شايد پري, مرا نيز انسان كند
اما حالا مي دانم كه
سياوش تنها حكايتي ست و
آتش همچنان باقي ست.
ديگر نه طعم شور كودكي دارم
و نه ساده سلام هاي پر معني
كه هرچه هست, باقي گلايه است.
گلايه, گلايه ,گلايه ...
گلايه ات مي كنم
از مشق هايي كه در آن بابا نان ندارد.
از كتاب هايي كه هنوز زير باران خيسند.
از قطارهايي كه هنوز به مقصد نرسيده اند.
از دروغ گوهاي شهر ما كه چوپان شده اند.
و در هواي گرگ و ميش, خود به گله مي زنند.
گلايه ات مي كنم از حكايت
هوس هاي حوا و هواي باز نيامدن
آخرمن كه مي دانم سيب بهانه عاشقي تو بود
نه جرم آدم
كه اگر جايزيم به خطا
پس جرم چيست؟
مجرم كيست؟
و اگرعامليم به گناه
حكايت نامه و نام هاي توچيست؟
همه اين ها را گفتم تا بداني
دلم برايتان تنگ شده است خدا.
تواتر هشت
یادت هست طه؟
من از شراب شرم مریم
برایت شهد شهادتی بر نجابت فرستادم
خاطرت هست؟
قرارمان این نبود طه!
قرارمان این نبود...
پی نوشت: این روزها به ترانه های ابتر خودم و هایکو خدا فکر می کنم.
دیگر به آواز هرزه های هر رجیم
در حصر سنگین سایه های زمین
هوای هوس نمی کنم
دیگر به رنگ راحت یک رویا
بی دین بی دینی این دنیا
خسران تلاوت نمی کنم
دیگر به بستر فارغ ز هر چه بندگی
بی بوی بوسه و باران
باطل بنا نمی کنم
دیگربی لمس سوره و سجده
بر سهم من از خاک
عصیان به پا نمی کنم
دیگر به یمن این نگین
در وحشت یسار و بی اذن آن یمین
حرمان حلاوت نمی کنم
شب بی پایان بندگی
حال دیگر در مکتب واژه های بی تعریف
وامانده از مشق عشق
و در صرف این سکوت
و در نحو این تنهایی
سهم من از هراس هجو یک هوس
دستان پرتب از تپش ترکه های پر سوالی ست
که تن به معاشقه ای موهوم از عشق نداده است
حال دیگر تنگ تنگ این ماهی
انعکاس شرم شیرین اشک هایست
که در انکسار لبیک تو
دل از هوای هیمه های پر خاطره بریده است
حال دیگر در تسلیم این سلام
در مقتل قلوب قسم خورده
خونابه این رگ بریده از جفت
نوید ناله های رستن از
بطن بغض هایی شبانه است
حال دیگراین عروس غریب شمعدانی های بی آینه
در انتظار آغاز آمدن
ناظر رفتن
عطر یاد
شمایل نگاهی دور در
قاب های بی کسیست
تا در آغوش شاه بیت این حضور
فریاد بزند
عشق
چه واژه غریبی ست ...
شب غربت حسی قریب
ذکر این سکوت, مهر نامه های مردمی ست
که در قرابت قدر و غربت کوفه
قران ترانه می کنند
آخر تا به کی
کامل کنیم ترنم ترانه رباب را
در هلهله هراس این مادران
میان حجله حنجره و بوسه های تیر
آخر تا به کی
در اندوه غربت غروب های غرب
و جنون بیدهای مجنون
فریاد پرسش ساده سر دهیم
آخر تا به کی
در بهت سلاخی حقیقت
و در تب تهاجم و تشویش
شب را به شاهد و شراب ِ
"پادشاهی خوبان" سحر کنیم
آخر تا به کی
هر نیمه, هر قرص کامل ماه
در مد یک امید و در جزر یک سکوت
سوار بر زورق بی رونق بساطی شویم
که به شکر شور آمدنت
شراب شرم و نسیان سر می کشد
آخر تا به کی... ؟
شب سوال های بی جواب ...
شکوه فریاد یک شهادت است
در صراحی سه سینه سرخ
در عروج فیروزه و ترنج
میان دستهای قامت بسته
به التماس یک بوسه
"طه"
صرف فعل خواندن است
در مصدر بعثت
و سرگشتگی میان
پژواک لبیک و تکرار دعوت
"طه"
شقاق قرص قمریست
به اذن صوت داود
که مبهوت تصویر خویش در مد دریا
به خدای کعبه اش رستگاری می کند
"طه"
تپش عطش گام های مادریست
در حیرانی سراب و بغض آب
که می گذرد از صفا
و به مروه می رسد
"طه"
تغزل زمزمه های زمزم است
در جوشش رگهای زمین
که چشم به راه لبی
در عطش یک بوسه, هل هل
"هل من ناصرا ینصرنی "می زند
"طه"
شاعر اشک های چاه
و شرم کوثر است
شاعر قصیده بوی نان و عطر یاس
"طه" همان "یا محمد" است
شب و شراب و طه


